
حرفهایی برای نگفتن-1
آقاجان ونصیحت هایش
دل کسی را نشکن
غرور کسی را خرد نکن!!
بچگیهایم که میگذشت، یک گوشه از خانه برای من حکم بهشت را داشت؛ همان اتاقی که پدربزرگم آقاجان پای کرسی مینشست، عینکش را کمی جلو میکشید و با تسبیح کهنهای که همیشه در دست داشت آرام ذکر میگفت. سالها در نجف درس خوانده بود. از همانها که حرف زدنشان آدم را یاد آهسته خواندنِ یک کتاب قدیمی میاندازد؛ پر از نور، پر از سکوت.
گاهی که خانه شلوغ میشد، من به بهانهای خودم را میچسباندم به او. مینشستم پای کرسی، زانوهایم را جمع میکردم و چند لحظه صبر میکردم تا نگاهش روی من بیفتد.
وقتی نگاهم میکرد، انگار درهای آسمان یک وجب بازتر میشد.
یک روز که خلوت شد، از او پرسیدم:
«آقاجان! چیکار کنم که منم برم بهشت؟»
این سؤال را خیلیها پیچیده جواب میدهند.
کتاب میآورند.
استدلال میکنند.
حکمت میگویند.
امّا آقاجان نه مکث کرد، نه لبهایش لرزید، نه نگاهش را از پنجره برداشت.
فقط گفت… همانطور ساده. همانطور که آب از چشمه میآید:
«آقاجون…
اشک کسی رو درنیار.
دل کسی رو نشکن.»
بعد آرام سرش را پایین انداخت و دوباره تسبیحش را گرداند.
نه روایت آورد، نه دلیل.
فقط همین.
من اما همانجا فهمیدم بهشت راهش از کتابخانهها و منبرهای بلند نمیگذرد.
بهشت از چشمهای یک مادر میگذرد وقتی دلش را نسوزانی.
از نگاه یک دوست میگذرد وقتی غرورش را خرد نمیکنی.
از اشک کسی میگذرد که نمیگذاری جاری شود.
و هر وقت دلم میلرزد، هر وقت تصمیم میگیرم یا عصبی میشوم،
صدای آقاجان در گوشم میپیچد…
همان صدای آرام، همان بوی تسبیح قدیمی:
«آقاجون…
دل کسی رو نشکن.»
غرور کسی را خردنکن.