برای امام مجاهد شهید
هر بار که توفیق زیارت نصیبم میشد، پیش از آنکه به روضه رضوان و ضریح برسم، قدمهایم بیاختیار به سوی دارالذکر میرفت. درست در میانه آن، جایی بود که سالها مأمن دل من شده بود؛ همانجا مینشستم، قرآن میخواندم، دعا زمزمه میکردم و با دلی سبک، خود را برای زیارت آماده میساختم.
بارها پیش آمده بود که دارالذکر از ازدحام زائران لبریز باشد، اما هیچگاه دلم راضی نمیشد جای دیگری بنشینم. صبر میکردم؛ هرچقدر هم طول میکشید، تا همان جای همیشگی خالی شود. انگار دل من، آن نقطه را برای خلوت با خدا برگزیده بود.
اما تقدیر، رازی در دل خود پنهان کرده بود؛ رازی که نه من میدانستم و نه هیچکس دیگر…
هرگز تصور نمیکردم روزی پیکر مطهر آقاجان شهیدمان، درست در همان نقطهای آرام بگیرد که سالها محل زمزمه دعاها و اشکهای من بود.
امروز که به دارالذکر مینگرم، دیگر آنجا فقط گذرگاهی به سوی روضه رضوان نیست؛ خودش روضهای از دلتنگی است. همانجایی که روزی با امید، قرآن میگشودم، امروز با چشمانی اشکبار سلام میدهم.
شاید خدا سالها مرا به همان نقطه میکشاند، تا روزی که نمیدانستم، قرار باشد تمام آن دعاها و اشکها، در کنار مزار مردی به امانت بماند که عمرمان را با نام و راه او سپری کردیم.
حقیقت آن است که ماهرچه داریم از خمینی کبیر وخامنه ای شهید است.
حرفهایی برای نگفتن-1
آقاجان ونصیحت هایش
دل کسی را نشکن
غرور کسی را خرد نکن!!
بچگیهایم که میگذشت، یک گوشه از خانه برای من حکم بهشت را داشت؛ همان اتاقی که پدربزرگم آقاجان پای کرسی مینشست، عینکش را کمی جلو میکشید و با تسبیح کهنهای که همیشه در دست داشت آرام ذکر میگفت. سالها در نجف درس خوانده بود. از همانها که حرف زدنشان آدم را یاد آهسته خواندنِ یک کتاب قدیمی میاندازد؛ پر از نور، پر از سکوت.
گاهی که خانه شلوغ میشد، من به بهانهای خودم را میچسباندم به او. مینشستم پای کرسی، زانوهایم را جمع میکردم و چند لحظه صبر میکردم تا نگاهش روی من بیفتد.
وقتی نگاهم میکرد، انگار درهای آسمان یک وجب بازتر میشد.
یک روز که خلوت شد، از او پرسیدم:
«آقاجان! چیکار کنم که منم برم بهشت؟»
این سؤال را خیلیها پیچیده جواب میدهند.
کتاب میآورند.
استدلال میکنند.
حکمت میگویند.
امّا آقاجان نه مکث کرد، نه لبهایش لرزید، نه نگاهش را از پنجره برداشت.
فقط گفت… همانطور ساده. همانطور که آب از چشمه میآید:
«آقاجون…
اشک کسی رو درنیار.
دل کسی رو نشکن.»
بعد آرام سرش را پایین انداخت و دوباره تسبیحش را گرداند.
نه روایت آورد، نه دلیل.
فقط همین.
من اما همانجا فهمیدم بهشت راهش از کتابخانهها و منبرهای بلند نمیگذرد.
بهشت از چشمهای یک مادر میگذرد وقتی دلش را نسوزانی.
از نگاه یک دوست میگذرد وقتی غرورش را خرد نمیکنی.
از اشک کسی میگذرد که نمیگذاری جاری شود.
و هر وقت دلم میلرزد، هر وقت تصمیم میگیرم یا عصبی میشوم،
صدای آقاجان در گوشم میپیچد…
همان صدای آرام، همان بوی تسبیح قدیمی:
«آقاجون…
دل کسی رو نشکن.»
غرور کسی را خردنکن.