برای امام مجاهد شهید

هر بار که توفیق زیارت نصیبم می‌شد، پیش از آنکه به روضه رضوان و ضریح برسم، قدم‌هایم بی‌اختیار به سوی دارالذکر می‌رفت. درست در میانه آن، جایی بود که سال‌ها مأمن دل من شده بود؛ همان‌جا می‌نشستم، قرآن می‌خواندم، دعا زمزمه می‌کردم و با دلی سبک، خود را برای زیارت آماده می‌ساختم.

بارها پیش آمده بود که دارالذکر از ازدحام زائران لبریز باشد، اما هیچ‌گاه دلم راضی نمی‌شد جای دیگری بنشینم. صبر می‌کردم؛ هرچقدر هم طول می‌کشید، تا همان جای همیشگی خالی شود. انگار دل من، آن نقطه را برای خلوت با خدا برگزیده بود.

اما تقدیر، رازی در دل خود پنهان کرده بود؛ رازی که نه من می‌دانستم و نه هیچ‌کس دیگر…

هرگز تصور نمی‌کردم روزی پیکر مطهر آقاجان شهیدمان، درست در همان نقطه‌ای آرام بگیرد که سال‌ها محل زمزمه دعاها و اشک‌های من بود.

امروز که به دارالذکر می‌نگرم، دیگر آنجا فقط گذرگاهی به سوی روضه رضوان نیست؛ خودش روضه‌ای از دلتنگی است. همان‌جایی که روزی با امید، قرآن می‌گشودم، امروز با چشمانی اشکبار سلام می‌دهم.

شاید خدا سال‌ها مرا به همان نقطه می‌کشاند، تا روزی که نمی‌دانستم، قرار باشد تمام آن دعاها و اشک‌ها، در کنار مزار مردی به امانت بماند که عمرمان را با نام و راه او سپری کردیم.

حقیقت آن است که ماهرچه داریم از خمینی کبیر وخامنه ای شهید است.